قبل از اینکه به ن پیشنهاد بدم به حالتهای مختلفی که ممکن بود پیش بیاد فکر کردم. حالتی که الان پیش اومده اینقدر داغونه که اون موقع اصلن به ذهنم نیومد. نمیدونم کجا رو اشتباه کردم.
میترسم اون چیزی که ازش میترسم دوباره اتفاق بیفته.
اینطور که بوش میاد با ن هیچ آینده ای ندارم. و منظورم از هیچ واقعا هیچه. ینی باید رابطه ام رو به کل باهاش قطع کنم. و پیرو اون با کل اون اکیپ.
تو اون گروه هیچکس بین من و ن، من رو انتخاب نمیکنه.
پیش بینی های ناجوری دارم.
پیش بینی میکنم که روز تولدم آرزوی مرگ کنم.
پیش بینی میکنم که عید بدی در پیش داشته باشم.
پیش بینی میکنم که دوباره اینجا رو پاتوق کنم.
مغزم فلج شده.
به تمام اصولی که روشون همه چیزم رو بنا کرده بودم شک کردم.
همیشه فکر میکردم وقتی برای یه نفر همه جوره مایه میذاری... وقتی هیچی براش کم نمیذاری... وقتی خوشی اون رو به خوشی خودت ترجیح میدی... و زمانی که تمام این کارا رو به طور موثر (نه مذبوحانه) انجام میدی، این باید برای طرف خوشایند باشه.
نباید وزنه ای بشی رو ذهنش.
اگه قانون طبیعت اینه طبیعت خیلی چیز گهیه.
برچسب:
نویسنده: فاطمه خلیلی