عصبانی هستم از دست خودم.
این روزا دارم به صورت خیلی شیک و علنی تمام تئوریهایی رو که بهشون اعتقاد دارم زیر پا میذارم.
من قرار بود مثل یه قالب یخ سرد باشم. قرار نبود یه لگد عشقی اینجوری بعد از 10 ماه کاملا زنده و سرحال تو وجودم قدم بزنه. رمانتیک بازی مال آدمای ضعیف و متوهمه. دیشب حتی خواب دیدم که با همیم! خاک بر اون سرت کنن پسر! خاک! ولی یه چیزی تو خوابم خیلی جالب بود. معمولا آدم وقتی داره خواب میبینه نمیدونه که داره خواب میبینه، ولی دیشب من تمام لحظات کوتاهی رو که تو خواب میدیدم با آگاهی کامل سپری میکردم. آگاهی کامل از اینکه این صحنه های رویایی بیش نیست. رویایی که تا دستم رو دور کمرت حلقه کردم و کشیدمت طرف خودم بیرحمانه تموم شد...
عَه!
حالم از خودم به هم میخوره.
وقتی فکر میکنم که بعد از این مدتی که گذشته من الان برای تو یه چیزی تو مایه های یه غریبه هستم ولی تو برای من هنوز همونی که بودی... فقط یه معنی برام داره. دیوونگی.
عَه!
یاد داستان صد سال تنهایی افتادم. یادته پارسال تیر ماه بود. تو پاساژ گلستان راه میرفتیم که تو گفتی صد سال تنهایی رو خوندی؟ من گفتم نه.
بعدش رفتم صد سال تنهایی رو گیر آوردم و خوندم.
حالا یاد شخصیتهای عاشق اون داستان میفتم. بدبختایی که همشون بدون استثنا گرفتار جنون شدند.
عَه!
شاید چون این اواخر دیدمت هوایی شدم.
آره، احتمالا همینطوره.
اکانت فیسبوکتم که حذف کردی.
عَه!
من چرا انقدر ضعیفم!؟
من چرا انقدر بی ظرفیتم!؟
من چرا انقدر حقیرم!؟
نباید اینجوری باشه.
باید تئوریها رو به یاد بیارم.
باید به ذهنم نظم بدم.
باید جلو تخیلاتم رو بگیرم.
باید خودم افسار فکرم رو در دست بگیرم.
باید قوی باشم و بذارم زمان بگذره، بدون اینکه منو با خودش بسابه فرسوده کنه.
زمان باید همه چیزو درست کنه.
زمان باید بهتر از این طوری که تو این 10 ماه کار کرده کار کنه.
من الان تو موقعیتی نیستم که بخوام دیوونه بشم.
عَه!
برچسب:
نویسنده: فاطمه خلیلی